عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

بعد از یه غیبت نسبتا طولانی برگشتیم :)

            سلام به همه دوستای خوبم که وقتی نبودم برام PM گذاشتن و جویای احوالمون شدن.... یه عالمه دووووووووووووووووووووووووستتون دارم        علت غیبتم اولش به خاطر این بود که به خاطر یه سری اتفاقا یه کم دلم گرفته بود کلا بهم ریخته بودم حال و حوصله هیچی و هیچ کاری و نداشتم ، ایشالا که هیچ وقت کسی این حس بهش دست نده و همیشه شاد باشه    بعدشم اینکه 5شنبه 18 ابان جشن بله برون خاله ملاحت ایلیا بود که ما 17 ابان رفتیم شمال و من و ایلیا جونم 1 هفته اونجا بودیم و جمعه بابا میثم اومد دنبالمون و شنبه برگشتیم تهران، مثل همیشه که میریم رشت خیلی خوش گذشت و کلی کیف کردیم اتفاق...
29 آبان 1391

سوغاتیه عمه ها از مکه برای ایلیا....

تیر ماه عمه های ایلیا و پدر بزرگ و مادر بزرگش رفتن مکه و یه عالمه سوغاتیه خوشکل برای ایلیا اوردن که چون دوربینم خراب بود نشد ازشون عکس بگیرم تا الان، اینم عکس سوغاتیهای ایلیا : ................................................................................................................... ..................................................................................................................... .................................................................................................................... ..........................................................................................
17 آبان 1391

ما برگشتیم .....

                       سلام و صد سلام به همه دوستای خوبم و مهربونم که تو مدتی که نبودم بهم لطف داشتن و سر زدن و جویای احوالمون شدن و از همینجا بهتون میگم که عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتونم تو این مدتی که نبودیم اتفاقای خوب و بد زیادی برامون افتاد، اولش اینکه وقتی که تهران به خاطر اجلاس تعطیل شد ما هم رفتیم شمال (رشت) تو همون هفته خواستگاری خاله ملاحت ایلیا هم بود و کلی خوش گذشت ، بعد بابایی ایلیا برگشت تهران و ما یک هفته شمال موندیم بعد بابایی 1 هفته مرخصی گرفت و رفتیم مسافرت که خیلی خوش گذشت اخه این اولین مسافرت سه نفریمون بود و کلی حال کردیم...
9 مهر 1391

عکسای ایلیا بلای ماما♥♥♥

سلام به همههههههههههههههه دوستای خوبم و پسر طلای خودم اول بگم که حالمون خیلی بهتره و ایلیا هم خدارو شکر خوب شده، امروز بردمش پیش دکترش تا خیالم راحت بشه که گفت همه چیزش خوبه و از ماه پیش نیم کیلو اضافه کرده و فقط گفت قطره اهنش و ادامه بدم و داروی خاصی نداد الان هم ساعت 1/47 دقیقه بامداد و ایلیا خوابه و منم سحری واسه میثم جونم درست کردم (قیمه با سیب زمینی) نشستم پای نت میخوام عکسایی که تو شمال ازش انداختم و بذارم، البته اینم بگم که بیشتر عکسا رو مجبور شدم سانسور کنم آخه همش یکی تو عکس بود و گفتم خودم درستش کنم تا نی نی وبلاگ حذفشون نکنه اولین عکس جیگر مادر برای دیدن بقیه عکسها تشریف بیارید ادامه مطلب &...
10 مرداد 1391

علت تاخیر و ماجرا های ایلیا جونم ♥♥♥

سلام به قنده عسلم و دوست جونامون که تو این چند وقته نگرانمون بودن، و ممنونم که بهمون سر زدید و نظر گذاشتید علت تاخیر تو نوشتنم این بود که هفته پیش که رشت بودم سخت مریض شدم و با اینکه دکتر رفتم و امپول زدم و دارو خوردم هنوزم خوب نشدم و حالم بده و بد تر از همه اینکه از چهارشنبه ایلیا هم مریض شد یهو تب کرد و اسهال شد و دو بارم بردمش دکتر ولی هنوز خیلی خوب نشده، دکتر گفت ممکنه از دندوناش باشه، کوتریماکسازول و استامینوفن و دیسیکلومین داد، نمیدونم چیکار کنم، وقتی بی تابیش و میبینم قلبم اتیش میگیره، دلم میخواد زار بزنم و گریه کنم غذا هم خوب نمیخوره، نمیدونم چجوری بهش اب میوه و چیزای مقوی بدم، احساس میکنم خیلی لاغر و ضعیف شده، خیلی کلافه ...
8 مرداد 1391

ما رفتیم مسافرت ....

سلام به همه دوستای خوبم، الان اومدم چند تا از اتفاقای این هفته رو براتون بنویسم، جمعه پیش که 9 تیر بود  خاله ملاحت اومد تهران خونمون، چهارشنبه شب که 12 تیر بود عمه ها و مادر بزرگ و پدر بزرگ ایلیا از حج برگشتن و مهمونی داشتن، مامان و بابای خودم هم همون روز ساعت 1 ظهر رسیدن تهران، خلاصه عصر بابا میثم و بابای خودم و چند تا از عمه های ایلیا و بچه هاشون رفتن فرودگاه من به خاطر ایلیا نرفتم اخه خسته میشد. مهمونی خوش گذشت و منم چون 3 ماه بود که نرفته بودم رشت تصمیم گرفتم جمعه با مامان و بابام برگردم و الانم با اقای ایلیا رشت هستم خلاصه خواهرای همسرم که فهمیدن من امروز میام رشت دیشب اومدن خونمون و سوغاتی هامون و اوردن خیلی چیزای خوش...
16 تير 1391